تبليغاتX
اشعار و جملات عاشقانه
اشعار و جملات عاشقانه
1001

 

 

 

بی  وفا

 

 

 

 هیچ کس نمی داند در زمان های بحرانی ;وفاداری به کدام سو رو میکند

 

 

 شاعر از کوچه مهتاب گذشت
اما شعری نسرود
نه که معشوقه نداشت
نه که سرگشته نبود
نه که دلتنگ نبود
نه که شعری ز سر شوق نداشت
سالها بود دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود

 

 

سر سبز دل از شاخه بریدم تو چه کردی ؟
افتادم و بر خاک رسیدم تو چه کردی؟
من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم تو چه کردی؟
هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم ودیدم تو چه کردی؟
مغرور ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم تو چه کردی؟
تنهایی و رسوایی بی مهری و آزار
ای عشق ببین من چه کشیدم تو چه کردی؟

 

 

 

ای که از اول جاده به سکوت شدی گرفتار


منو از خاطره کم کن تا ابد خدا نگهدار

 

 

()
نگارش توسط 1001 در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 15:38
......
 

سلام بچه ها ......

دلم براتون تنگ شده ....

آخه سربازی و  ۱۰۰۱  دردسر...

۱۰۰۱   دردسر .....

()
نگارش توسط 1001 در سه شنبه سیزدهم دی 1390 و ساعت 19:52
تازه خودم را یافتم .........

 

آغاز فصلی جدید است. کوچ از هر چه که ذره ای به آن امید داشتی

می دوم و تلاش می کنم با تمام وجود برای آنچه که ارزشی ندارد. ولی خواهم دوید و دور خواهم شد از این فصل تکراری و غمگین.

فصل جدید آمد و من در راهم. صدایم می کند و میبینم جز آن صدایی نیست. پس آمدم ای صدا تا همه چیز را با صدای بلند و سهمگینت از

خاطرم ببری.

 


 

تازه علت تنهایی انسان هارا فهمیدم

اولا فهمیدم که ما آدما اگه توی یک جمع هزار نفره هم باشیم
اگر با صدها نفر هم دوست باشیم ولی اگه خودمون رو نداشته باشیم باز هم تنهاییم...
ای آدم ; من ضمن خدا خودم را هم دارم

با خودت دوست باش ; تو چه یار داشته باشی چه نداشته باشی تنهایی
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست تنها خود یار خودی

با خودت دوست باش -با خودت دعوا کن-حرف بزن- گریه کن- دردودل کن-

فریاد می زنم : من اگر تو را ندارم ; خدا را دارم و خودم را دارم
خودم بهترینم ; این منم که به خودم کمک میکنم تا رشد کنم...ترقی کنم
و به آنجایی که می خواهم برسم حتی اگر هزاران روانپزشک را دعوت کنی...
این منم که میگوید : ای خودم افسره نباش ; شاد باش و بخند
یا این منم که می گوید : ای خودم افسرده باش ;نخند ونخندان
پس تنها کسی که مرا می فهمد منم و من با خودم دو نفریم: پس می بینی که تنها نیستم.....تنها نیستم

تازه خودم را یافتم

 


خداییش ;جون عزیزتون; با من موافق نیستید؟
تو که یار داری تنها نیستی؟

منتظر نظراتتونم

 

 

 

()
نگارش توسط 1001 در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 18:40
از تجربه من استفاده کن .....

 

آدما مثل یک کتاب می مونن که تا وقتی که تموم نشن برای دیگران جذابن ; پس سعی کن خودتو جلوی دیگران
تندتند ورق نزنی تا زود تموم نشی برای اینکه وقتی تموم میشی ;مطمئن باش یا میرن سراغ یک کتاب دیگه یا میذارت کناربه عنوان خاطره خاک  بخوری...

 حالا دوست داری خاطره بشی  یا خاطره بمونی؟

 

 

دخترا همیشه گله دارن که چرا این قدر پسرها بی وفان ....اما وقتی بهشون وفا داری ; قدر نمی دونن و بی وفا میشن
راست میگن که از هر دست بگیری با همون دست هم پس میدی

()
نگارش توسط 1001 در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 18:30
چی بگم ...............
 

در آتش عشقت همزمان می سوختم و می خندیدم. دریا با همه بیرحمی اش زیبا بود. کاش مانده بودی.... ساحل دریا برای همیشه

دیدنی می ماند...

اما نماندی عزیزم.... غربت بی کسی و تنهایی، هستی ام را به آتش کشید.... سوختم و خاکستر شدم و موج بیرحم دریا هستی

مرا به باد سپرد و برای همیشه بر باد رفتم........

اما خدای من که همیشه در آخر نزدیک می شود به فریادم رسید. تنها یک ذره از خاکستر مرا با دستان مهربانش جان دوباره بخشید.

امروز به لطف او زنده ام. فدای مهربانی بی حد و بی منتش . اکنون از جنس دیگری مرا دمید. هستی سوخته ام اکنون تنها بدون نگاه

او برای همیشه خواهد سوخت. بدون او نمی توانم قدم از قدم بردارم. ای خدای مهربان من می دانی راست می گویم.

هر زمان مانند کودک لجبازی از تو خواسته ای داشتم تنها پشت و پناهم شدی تا شبهای غربت را در کنارت باشم. از خواسته هایم شرمنده

ام. اکنون فقط جز تو از تو آرزوی دیگری ندارم که تو تنها لایق آرزو هستی.

ای مهربان من هرگاه غمگین و بی کس می شوم گرمای دستانت را بر شانه هایم احساس می کنم. کاش شبی از این شبهای تنهاییم با تو،

اشکهای عاشقانه مرا باور می کردی و برای همیشه در کنارم می ماندی

 

 

()
نگارش توسط 1001 در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 18:20
وقت وداع چه زود می رسد
 

در خرابه هایی که ساختی برایم بدنبال تکه های قلبم می گردم به امید اینکه بتوانم تکه هایش را بهم

بچسبانم تا بتوانم دوباره عشق و نگاهت را باور کنم. تکه هایش را کنار هم گذاشتم لبه هایش پریده اما

مهم نیست. ستون غرورت را کنار زدم تا تکه بعدی را بیابم. خاکهای بی وفایی تکه ها را پوشانده.

 اما، تکه ای دیگر ازبین آنها پیدا می کنم. قدمی برمی دارم و روی خورده های آرزوها و لبخندهایمان قدم

می زنم و به دنبال تکه های دیگر می گردم. می خواهم کنار هم بچینم اما گوشه هایش پریده است شبیه

قلب نمی ماند.

مثل سنگها بی شکل شده است. از روی زمین برش می دارم و در سینه ام قرار می دهم. با شادی به

طرفت می دوم تا دوباره عاشقت شوم..... اما....... باورکردنی نیست. قلبم نمی زند. به چشمانت که

بوسه گاهم بود نگریستم. اما......... بگذریم. وقت وداع چه زود می رسد

()
نگارش توسط 1001 در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 18:19
فريب تلخ
 


رفتن که آن دو چشم فريبا را

از صفحه خيال فرو شويم

رفتم صفاي مهر و محبت را

در ديده و دل دگري جويم

دردا- که هر نفس که برآوردم

ديدم حديث عشق تو مي گويم!

رفتم که همزبان دگر جويم

رفتم که آشيان دگر سازم

رفتم که نيمه جان جواني را

در پاي دلبري دگر اندازم

واحسرتا که ياد نگاه تو

تا زنده ام فريب دهد بازم

بردم به مي پناه که دور از تو

خود را مگر هلاک توانم کرد

وين داغ تلخکامي و حسرت را

از لوح سينه پاک توانم کرد

در هر پياله عکس تو را ديدم

ديگر به سر چه خاک توانم کرد؟

امشب به تنگناي غم و اندوه

آتش به نامه هاي تو افکندم

اکنون منم که بر سر اين آتش

از رنج مي گدازم و خرسندم!

پا بر سر خيال تو مي کوبم

بر گريه فريب تو مي خندم

خاموش شد به دست تو افسونگر

شمع اميد شاعر ناکامي

رو هر زمان بخواب در آغوشي

رو هر نفس بپيچ بر اندامي

نفرين بر من گر از تو کنم يادي

لعنت به من گر از تو برم نامي

يک بار عهد بستم و نشکستم

صد بار عهد بستي و بشکستي

ديگر نگويمت که چه ها کردي

ديگر نپرسمت که کجا هستي

جام فريب تلخ تو نوشيدم

هشياريم مباد از اين مستي!

 

فريدون مشيري

()
نگارش توسط 1001 در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 18:17
از من نخواهید ........
 

دلتنگه دلتنگم..... و راه فراري نيست ازين دلتنگي....
بار زندگي بر دوشم سنگين........... و آواي نااميديم بلند........
پنجره اي گشوده نيست به باغ مهتاب..... اينجا.... تاريکه تاريک است.......
شمع اميدم از اشکهايم خيس...... و به هيچ حيله اي ديگر روشن نمي گردد... اينجا.... تاريکه تاريک

است........
مرا با خود ببريد اي کبوتران مسافر....مرا با خود ببريد..... مرا که هرگز بر بامي بلند ننشستم......و ستاره اي از

آسمان نچيدم.....مرا که به هر نقطه خاکي پا نهادم..... بايد از دلبستگيها.....دل مي بريدم............
مرا با خود ببريد اي کبوتران مسافر....مرا با خود ببريد..... که اينجا ديگر جاي من نيست.....و اين قلبي که در سينه مي

طپد ديگر قلب من نيست........قلب مرا در شبي تاريک دزديدند....و رگهاي رابطه را بريدند........
به من نگوييد آنکه رفته باز مي گردد....نه به من نگوييد....که رفتگان ديگر هرگز برنمي گردند....وانچه برجاي مي ماند

خاکستريست از خاطره اي غبارآلود و شبهي از يادي.......که ديگر نه مهربان است و نه خوب........
از من نخواهيد که آرام گيرم آرام.....که قامت آرامشم را......طوفاني خشمگين و خروشان برخاک فکنده بر

خاک......و ريشه تحملم را از جاي کنده از جاي......
به من نگوييد که صبور باشم صبور......که کاسه حوصله ام از صبر خالي.....و جام طاقتم شکسته.......نه از من

نخواهيد به من نگوييد که اکنون منم تنهاي تنها......رو در روي زندگي ايستاده ام.......


 

()
نگارش توسط 1001 در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 18:16
...............

 

 

 

 

()
نگارش توسط 1001 در پنجشنبه پنجم آبان 1390 و ساعت 18:56
بهانه ..............

 

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و دیده مان تیره روز را
ننشست رفت و تنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد  از پی نظاره رخش
به رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان
بستن به دست خویش و حنا را بهانه کرد

 

 

من آنم که برای خاطر تو هزاران آشنا بیگانه کردم

 

 

هر چه کردم خواهش از او نازنین نظری به ما کن
گفت  رفتن راه حق است;همچنان گریان بمان

 

 


()
نگارش توسط 1001 در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 20:19
پایان را، بی آغازی دیگر .................

 

گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ... اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ... و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ...

وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی سقوط کردم ... وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را ... نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست ... باور کردم که ... همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند ...

گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ... گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ... گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات ... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم... باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست ...

 و باور کرد ... پایان را، بی آغازی دیگر ..!!

()
نگارش توسط 1001 در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 15:31
ای کاش بودند............

 

بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان

چشم هایشان
دست هایشان
مهربان است ..كه دلت میخواهد

یكبار در حقشان بدی كنی و نامهربانی

و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان

وقتی نامهربان میشود چگونه است

در نهایت حیرت تو

میبنی

مهربان تر میشوند انگار

بدیت را با خوبی

نامهربانی ات را با مهربانی

پاسخ میدهند

چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین ادم مهربانی

 

 

()
نگارش توسط 1001 در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 15:28
چند تا ................

 

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

 

 

 

دوستی تکرار دوستت دارم نیست، دوستی فهمیدن ناگفتنی های کسی است که دوستش می داری.

 

 

 

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ،

دلتنگی ام را به باد می سپارد . . . .

 

 

 

هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی

کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ....ــــد !

بــعـضی از عـهـدهــا را

روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ...

.. حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...

شـکـسـتَنـشـان

یـک آدم را مـی شـکند !!

 

()
نگارش توسط 1001 در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 15:26
انتظار ................
_

_____________$$$$$$$_$$ $$$$
_________$$$$$$$$$$$$$$$$$__ $$$$
_____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_ _$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$$$$
___$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$_$ $$$$
__$$$$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$
__$$$_$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$_$ $$
__$$$_$$_$$$$$$$$____$$$$
_$$$$$_$$$$$$$$$$$
_$$$_$$_$$$$$$$$$$
_$$$_$$_$$$$$$$$$$
_$$$_$$_$$$$$$$$$$$
$_$$$$$$__$$$$$$$$$
$_$$$$$$___$$$$$$$$
_$$$$$$$$$__$$$$$$$
$_$$$$$$$$___$$$$$$
$$_$$$$$$$$___$$$$$
$$$_$$$$$$$$__$$$$$$
_$$$_$$$$$$$$$_$$$$$
$$$$$ __$$$$$$$$_$$$$
$$$$$$$ __$$$$$$$$$__$
$_$_$$$$$__$$$$$$$$$_$$$$
$$$__$$$$$__$$_$$$$$$$_$$$$
$$$$$$_$$__$$$$$$$$$$$$$$$
_$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$
__$$$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$__$$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$
$____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$$
$__________$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$$$$
$____________$$$$$$$$$$$$$$$ $$$$$$
$______________$$$$$$$$$$$$$ $$$$$$$
$_______________$$$$$$$$$$$$ $$$$$$
$_______________$$$$$$$$$$$$ $$$$$$
$____________$$$$$$$$$$$$$$$ $$$$
__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$
_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$
$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$
$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$
$__$$$$$$$$$$$$$____$$$$$$$$ $$
_$$$__$$_$$________$$$$$$$$$ $$
_$$$_$$_____________$$$$$$$$ $$
_$$_$$______________$$$$$$$$ $$
_$$$$________________$$$$$$$ $$$
_$$$$________________$$$$$$$ $$$
__$$$_________________$$$$$$ $$$
$_____________________$$$$$$ $$$
$____________________$$$$$$$ $$$
$____________________$$$$$$$ $$$$
$____________________$$$$$$$ $$__$$$$$
$___________________$$$$$$$$ $$$$$$$$$$
$____________________$$$$$__ $$$$$$$$ $$$

()
نگارش توسط 1001 در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 15:17
.....................

 

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد.

نمی دانم نداشتنت سخت تر است؛

یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من هیچ از تو فکر جدايي نمی کنم
من عشق را از تو گدایی نمی کنم
این مهر بین ما که خودت آفریده ای
از من دریغ کن،صدایی نمی کنم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در خیالم پشت سرت آب ریختم نه برای اینکه برگردی
 تا پاک شود

 هرچه رد پای توست از زندگی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زخمی به دلم مانده
دلت را قرض میدهی
امشب را مرحم باشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من ، تو ; ما

  یادت هست ؟

تمام شد

حالا : تو ، او ; شما

من هم به سلامت . . .

* * * * * * * * * * * * * *

 

 

()
نگارش توسط 1001 در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 13:55
کوچه ها .......
 

تقدیم به تمام کسانی که فریدون مشیری و کوچه هاش  رو دوست دارن

تقدیم به عشقم ....

شعر ذیل جواب شعرکوچه های فریدونه که خوندنش خالی از لذت نیست

دعوت می کنم :

 

به گمانت پس آن شب مهتاب دگر
نگرفتم من از آن عاشق آزرده خبر؟
نکنم از آن کوچه گذر؟

تو چه دانی که چه شب ها ...
من سرگشته تنها ...
بی تو زان کوچه گذشتم !

چه پریشان و پشیمان ...
پای اندوه به دامان
لب آن جوی نشستم

هردم از آن کوچه گذر کرد
یاد آواره شبگرد
قلبم آکنده شد از درد

شاخه ای خورد به دستم
یادم آمد ز قلبی که شکستم ...

چو مرا دید شباهنگ
بی تو دلمرده و دلتنگ
بی تو جویای تو از دشت وگل و سنگ
ناله ای تلخ بر آورد
یادم آورد ز عهدی که شکستم
 ...
یادم آید آن شب ; آن شب رام و صبور
تو همه محو تماشای من و من ;مغرور
دم به دم هر لحظه شدیم از هم دور

یادم آید به تو گفتم :به این آب نظر کن
گذر آب ببین و ز عشق حذر کن
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

من که می دانستم ;سفر از پیش من کار تو نیست
حذر عشق در افکار تو نیست
خود سفر کردم و رفتم که نبینی رویم
من  صیاد رمیدم ز غم آهویم
 
ای کبوتر ...
نشود خاطر کوچه و آن شب تکرار
حسرتی مانده به دل تا به یکبار

به تو گویم : تو چه دانی که چه شب ها ...
من سرگشته تنها ...
بی تو زان کوچه گذشتم !

"" بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ""

 

 

()
نگارش توسط 1001 در جمعه پانزدهم مهر 1390 و ساعت 10:9
کوچ ..........
 

آهای غریبه! گوشت با من است؟

منم تنها عابر این جاده های به تو نرسیده؛

همان که صدایت کرد و نشنیدی.

همان که دلش را به دست گرفت و نشانت داد و تو ندیدی.

نزدیکتر بیا!

آنقدر دور ایستاده ای که سایه ات هم بر من نمی افتد.

تو را دوست دارم و این تنها کلامی است که بی هیچ واهمه بارها اعتراف کرده ام.

تنها تصویری که از تو در ذهنم مانده، دور شدن مسافری است که چمدان سنگدلی اش را به دست گرفت

و تند تند قدم برداشت تا دست من حتی به سایه اش هم نرسد.

تو حتی نگاهی به پشت سرت نینداختی تا مبادا چشم های خیسم رمق از پاهایت برباید.

بدون تو، چقدر به خاموشی نزدیکم؛ آنقدر نزدیک که می ترسم حتی نتوانم این نامه را به صندوق پست

بسپارم.

خودم را تا ته سر کشیده ام؛ خالی خالی ام؛

اما آنقدر می شناسمت که می دانم مرا در این روزهای سرما زده، تنها نمی گذاری.

 

تقدیم به تو عشقم ....

 

()
نگارش توسط 1001 در جمعه پانزدهم مهر 1390 و ساعت 10:8
نگو عاشقت نیستم ...........
 

نگاهم را در بین شلوغی پیاده روها، هاشور بزن! صدایم را در هیاهوی خسته بازار، به باد بسپار!

اشک هایم را در لابه لای ابرهای پاییزی، پنهان کن!                 اما نگو که بی تو دوام می آورم.

 

حضورم را در پس همه لحظه هایت، حاشا کن! حرف هایم را در قیل و قال این روزها دور بریز!

احساسم را در زیر پای آدمک های سنگدل، لگدکوب کن!          اما نگو که قلبم مال تو نیست.

 

خواهش دستانم را در پیچ و تاب کوچه ها، گم کن! شوق قدم هایم را در پس همه بن بست ها بسوزان!

لحظه هایم را در گذر برق آسای حوادث، به آتش بکش!               اما نگو که عاشقت نیستم.

 

 

()
نگارش توسط 1001 در جمعه پانزدهم مهر 1390 و ساعت 10:7
سخنانی با محبوبم .................
عشق را دوست دارم اما نه با چشمانی بسته نه با گوش های بسته
عشق را دوست دارم با چشمانی باز با گوش های گشوده
پس عاشقم باش دوستم بدار ...با افکارت زندگی ام کن...با قلبت پرستشم کن اگر لیاقت دارم اما میدانم تو لایق عشق ورزیدنی ...میدانم از عشق خسته ای اما تو از من خسته نباش

من به تو وفادارم ای عشق من...نمی دانم خواهش کنم یا نه...خوب است یا نه؟ اما تو وفادارم بمان
از این که در قلبت یکی را انتخاب کرده ای و من را ; باور دارم اما تو وفادارم بمان
ازتو خواهشی دارم این دم رفتن ; باخیالی راحت بدرقه ام کن ; تنها   مرا در قلب باش که من محتاج محتاج توام..
تمامم مال تو; تماممت مال من: نه سی درصدی در کار باشد و نه هفتاد در صدی برای از بین رفتن
نمی دانم خواهش هست یا نه ؟ التماس است یا نه ؟ اما وفادارم بمان


عزیزم دلم برات تنگ شده ; برای آغوشت ; برای اون دستای گرمت ; دلتنگ بوسیدن دستای قشنگتم..یادت هست؟
هرجا نشستی ; برای قلبم دستت را ببوس...
می دانم اینک که می خوانی مرا گریانی زیرا اینک که مینویسم تو را ; گریانم..
بغض گلویم را می فشاردآخر فردا مسافرم

بگذار با شبهاي پر ستاره مهربان باشيم ، با خواب شبانه آرام باشيم ، با طلوع فردا شاد باشيم
بگذار هميشه احساس کنم يک عاشق واقعي ام و احساس کنم يکي هست که از ته دل مرا ميخواهد


به یادت هست ؟ روز دیدارمان خیره به چشمانم شده بودی ومن هم غرق در چشمان زیبایت؟
آیا هنوز هم چشمانم را عاشقی؟
آیا هنوزم مث قبل دوستم داری؟
آیا هنوز بی قرار لحظه های دیدارم هستی؟

 

راجب خدا :

 

شاید تاکنون فهمیده ای که خدا برایم چه عزیز است چرا که عزیزم کرده است نه شاید عزیز مصر ولی عزیز تو که برایم مصرکه نه بلکه دنیای مصری پس نماز کذارش باش پس قرآن خوانش باش نه برای مصری

شدنت برای دنیایی شدنت برای خدایی شدنت....خدایی باش و پادشاهی کن...
لازم به گفتنت نیست چون می دانم چادر نمازت هرگز  از سرت  جدا نمی شود...

 


راجب تحقق آرزوها (مثل آرزوی قبولی در کنکور ) :

 

هیچ وقت تا انجام نگرفتن کامل کارت; برنامه ات را با کسی در میان نذار ...اینکه تو می خواهی چه کنی و چه برنامه ای  داری فقط به خودت ربط داره وبس(البته به منم ربط داره ها) چون به دنیا اعتمادی نیست...

چون که اسرارت نهان در دل شود         آن مرادت زودتر حاصل شود


گفت پیغمبر که هرکه سر نهفت         زود گردد با مراد خویش جفت

 

()
نگارش توسط 1001 در جمعه هشتم مهر 1390 و ساعت 15:7
تا نبودی ..........
 

آمد ;آمداما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزواز چهره دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه  سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
ای نداده خوشه ای زان خرمن زیباییم
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

()
نگارش توسط 1001 در جمعه هشتم مهر 1390 و ساعت 14:57
شمعم و پروانه ندارم .........
 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این کلبه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که نهم باز پس آرد
کس تاب نگه داری دیوانه ندارد
از شاه وگدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد وپروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیوفتی؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
ای آه مکش زحمت بیهوده که تاثیر
راهی به حریم دل جانانه ندارد

()
نگارش توسط 1001 در جمعه هشتم مهر 1390 و ساعت 14:55
.................
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم

 

برای دیدن تو هفت آسمان رو دیدم
اما به جز غریبی چیزی از تو ندیدم

 

لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من
کاش چشمات یه جاده میزد از دل تو تا دل من

()
نگارش توسط 1001 در جمعه هشتم مهر 1390 و ساعت 14:51
دوستت دارم............

يک کلام ، اولين و آخرين احساس قلبم نسبت به تو … دوستت دارم!
تو نيز گفتي مرا دوست داري ،باورم اينست!
اين من هستم که وفادار خواهم ماند ، توهم وفادار بمان.به همان عهدي که بستي وفادار بمان!
 اين تو هستي که ميروي و من با چشمهاي خيس به آن دور دستها چشم ميدوزم
 سهم ديدارم با تو عشق بودوهست وخواهد بود
تو هر چه دوست داري بگو، اما من هنوز بر سر حرفم هستم ، دوستت دارم!
خورشيد بتابد يا نتابد، ماه باشد يا نباشد، شب و روز من يکي شده ، فرقي ندارد برايم ، همه چيز برايم رويا شده ، عشق تو برايم آرزو شده ، به رويا و آرزو کاري

ندارم ، حقيقت اين است که دوستت دارم!
کاش تو نيز مثل من بودي !
کاش تو نيز حال مرا داشتي، هواي مرا داشتي…
بي خيال ميخواهي هوايم را  نداشته باش ، ميخواهي به انتظار من نباش ، امامن دوستت دارم
ميترسم از رفتنت ، مي بازم از شکستنت، نميخندم و نميگريم از اين هياهو و التهاب تنها يک احساس است که مي ماند ، دوستت دارم!
دوست داشتن تو دو روز باشد يا يک عمر مهم نيست ، مهم اين است که من در اين دنيا و آن دنيا دوستت دارم
ميخواهي باور کن يا نکن ، حس کن ، يا از آن بگذر ، اما قبل از گذشتنت لحظه اي صبر کن ،دوستت دارم … حالا هر جا که ميخواهي برو…

()
نگارش توسط 1001 در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت 18:32
یادگیری ها.........

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

 آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

 آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

 آموخته ام... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

 آموخته ام .. که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخصي فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

 

()
نگارش توسط 1001 در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت 12:15
عکس ها ...............

 

()
نگارش توسط 1001 در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 و ساعت 19:7
بدون شرح.............

عاشقی دلشکسته از من پرسید : عشق یعنی چی ؟ با اطمینان خاطرو غرور گفتم یعنی مهر ، محبت ، وفا ، دوستی ، صمیمیت و...گفت همه این چیزایی که گفتی درست ولی یه چیزی رو نگفتی -  گفتم چی ؟ ازم پرسید: عشق یعنی دروغ ؟ بازم با غرور گفتم: نه /  پرسید : پایه گذار عشق دروغه ؟ گفتم : نه پایه گذار عشق، صداقت / پرسید: پس چرا عاشق من به من  دروغ میگه ؟ دیگه جوابی نداشتم که با غرور بگم ، به ناچار گفتم چون می ترسه تو رو از دست بده /   پرسید: اگه راست بگه منو از دست میده ؟ دیگه جوابی نداشتم و چیزی نگفتم...  راستی چرا عاشقا دروغ میگن؟ و براستی اگه دروغ نگن و صداقت پیشه کنن، عاشقی شیرینتر نمی شه؟  


()
نگارش توسط 1001 در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 و ساعت 15:59
درد و دل.............
 

سلام خداجون

می خوام دوباره باهات دردودل کنم/می دونم که حداقل تو می شنوی/
تو که باهام قهر نیستی.نه؟ تو جوابمو میدی .نه؟/
خدا جون تو دنیایی که تو بهم دادی یه نفری هم بهم دادی...تو بودی و اما اونم بود.
اونی که باهاش دردودل می کردم.می گفتم می خندیدم گریه می کردم...چه آرامشی داشتیم.
خداجون درسته من بدم اما تو که شاهد همه چی هستی.نیستی؟
شاهد عشقم علاقه ام.گریه م....پس چرا شهادت نمیدی؟
خدا جون نمیگم بی گناهم اما تاوانش به این سختی؟
مگه من چندتا عشق داشتم.اونم ازم گرفتی؟حالا که گرفتیش چرا با تنفر؟
خدا جون گله ای ندارم.آخه تو خدایی.میدونی چیکار می کنی/
خدایا من بودم و تو بودی و او بود.او رفت و من ماندم وتو.
تو خدا همه کسمی .دیگه جز تو که کسی رو ندارم
اگه تو هم بری اگه تو هم نگام نکنی اگه تو هم دوستم  نداشته باشی می دونی چقدر تنها میشم
تو دلت میاد؟
من دیگه دلم به تو خوشه ها...خدایا خودت رو ازم نگیریا...
عشقم واسه همیشه رفت......خدایا بخاطر دوستی منو توِِِ  اونو تنهاش نذار...او زخم خورده س
شکنجه دیده...من شکوندم او شکوند...همه شکوندن....خدایا تو دلش رو نشکون
هرچی خواست بهش بده...شاید مرگ منو بخواد.اون رو هم بهش بده
خدایا یادته که قلب او رو خودت با دستات ساختی پس نگهدارش باش
خدا جون رفتی پیشش بهش بگو هنوزم دوستش دارم هرچند که دیگه او دوستم نداره..
خدا جون در آخر بهت بگم: تو رو هم دوست دارم....عاشقتم..
تو تنهام نمیذاری...تو همیشه پیشم بودی...حالا من می خوام بیام پیشت...دستام رو بگیر خدا...منو با خودت ببر...منو با خودت ببر....

 

 

هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع

نمیشود که در این سه واژه ی کوتاه!

او دوستم ندارد

()
نگارش توسط 1001 در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 و ساعت 14:9
بدون شرح ....
دارم از غصه می میرم خدا کاری بکن این بار
که دستای ظریفش رو تو دستام حس کنم یکبار
خدا کاری بکن این بار خدای مهربون من
زبونم بند اومد ای وای کجا رفت هم زبون من
خدا کاری بکن مردم خدا اونم دلش تنگه
اگه میگه مهم نیستم با حسش داره می جنگه
اگه میگه تو فکرم نیست می خواد بیشتر پیشش باشم
درسته اون ولم کرده دلیل اشک چشماشم
خدا کاری بکن اون رفت ازت می خوام که برگرده
این بار قدرش رو می دونم اگر چه اون ولم کرده
خدا بگو که برگرده .................
خدا کاری بکن زود باش خدا اون دیگه تنها نیست
خدا بهش بگو مردم چرا عین خیالش نیست
خدای مهربون من دلت میاد که تنها شم
بره عشقم تک و تنها تا کی دلواپسش باشم
خدا کاری بکن زود باش خدا صبرم همین قدر بود
بگو حرفاشو بخشیدم بگو گنجایشم کم بود
بگو تقصیر من بوده بگو حق داره می دونم
بگو به فکر جبرانه بگو قدرشو می دونم
بگو دیگه دیگه غرورش مرد می خواد پیش تو برگرده
بگو سختی این روزا اونو از راه به در کرده
خجالت می کشم از اون بگو چیزی نگه و من
خدا پا درمیونی کن شاید از من خوشش اومد
()
نگارش توسط 1001 در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 و ساعت 23:31
آسمون ...... گل غم ........... قاصدک .......

آسمون

آسمون دلم گرفته،تو ببار منم می بارم
روزگار تا کی جدایی؟من دیگه طاقت ندارم

همیشه دلخوش اینم،تو میای دوری میمیره
خوب میدونی وقتی نیستی گرد غم دل رو میگیره

بسه این همه جدایی،کم بیار تا کم بیارم
اگه اون پیشم بمونه،هستیمو به پاش میذارم

هر چی میکشم از جداییه،دلگیرم از زمونه
قصه ی قلب خسته مو،فقط خدا میدونه

دنیای من بدون تو،جهنمه وسیاهه
آرزوهای رنگیمم بدون تو تباهه

آسمون خستگیامو از رو شونه هام تو بردار
یه بارم تو مرهمی باش واسه دردم واسه غم هام

اشک آسمون چشمام مثل بارون بهاره
می دونم همین جدایی روز مرگمو میاره

آسمون،غصه و غم هاش تو دل من خونه کرده
به خدا همین نبودش دلمو دیوونه کرده

روزای سخت نبودش هر نفس میده عذابم
یه بارم واسه یه لحظه نمیاد حتی به خوابم

 

 

 

گل غم

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می افزود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکست
گفتم او را چو من شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

 

 

 

قاصدک

قاصدکه هان چه خبر آوردی؟
از کجا و ز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی...

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار دیاری
برو آنجا که بود چشم و گوشی با کسی
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من
همه کورند و کرند...

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب!

قاصدک
هان...ولی...آخر...ای وای
راستی آیا رفتی با باد...
با توام آی کجا رفتی،آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی
در اجاقی ـ طمع شلعه نمی بندم ـ
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...

()
نگارش توسط 1001 در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 و ساعت 23:27
معنی تمرین ؟ ...............
 

 

اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟

()
نگارش توسط 1001 در دوشنبه دهم مرداد 1390 و ساعت 23:38