آسمون ...... گل غم ........... قاصدک .......
آسمون
آسمون دلم گرفته،تو ببار منم می بارم
روزگار تا کی جدایی؟من دیگه طاقت ندارم
همیشه دلخوش اینم،تو میای دوری میمیره
خوب میدونی وقتی نیستی گرد غم دل رو میگیره
بسه این همه جدایی،کم بیار تا کم بیارم
اگه اون پیشم بمونه،هستیمو به پاش میذارم
هر چی میکشم از جداییه،دلگیرم از زمونه
قصه ی قلب خسته مو،فقط خدا میدونه
دنیای من بدون تو،جهنمه وسیاهه
آرزوهای رنگیمم بدون تو تباهه
آسمون خستگیامو از رو شونه هام تو بردار
یه بارم تو مرهمی باش واسه دردم واسه غم هام
اشک آسمون چشمام مثل بارون بهاره
می دونم همین جدایی روز مرگمو میاره
آسمون،غصه و غم هاش تو دل من خونه کرده
به خدا همین نبودش دلمو دیوونه کرده
روزای سخت نبودش هر نفس میده عذابم
یه بارم واسه یه لحظه نمیاد حتی به خوابم
گل غم
تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می افزود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکست
گفتم او را چو من شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت
قاصدک
قاصدکه هان چه خبر آوردی؟
از کجا و ز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی...
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار دیاری
برو آنجا که بود چشم و گوشی با کسی
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من
همه کورند و کرند...
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب!
قاصدک
هان...ولی...آخر...ای وای
راستی آیا رفتی با باد...
با توام آی کجا رفتی،آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی
در اجاقی ـ طمع شلعه نمی بندم ـ
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
نگارش توسط 1001 در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 و ساعت 23:27